نگرانم ...
این مطلب را یک سال پیش هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر یا همین امروز نوشته بودم:
فال های روزانه ام را تا 14 روز آینده خوانده ام... :-|
این روزها انگار دارم روی تردمیل می دوم...
دریغ از 1 سانتی متر که جلو بروم
و هیچ فکر نمی کردم یک سال بعدش
یک سال بعد از این حس سکون
کنار دوستان ایتالیاییم در هلند در حال تماشای کنسرت آفریقایی باشم
زندگی چیز عجیبی ست و زمان عجیب تر..
هیچ هم نمی شود دانست اکنون هم که یک سال بعد هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر چه می گذرد بر آدمی
هیچ
اینجا می شود شب هایی هم باشد که زیر پتو ضجه بزنی و
هیچ فرقی نکند که 6 لباس بافتنی تنت باشد و هیچ فرقی نکند که هوا آن بیرون سرد هم نباشد
می شود بلرزی از سرما و تنت داغ باشد
می شود بند بند تنت در حال جدا شدن باشد
گلوله می شوی زیر پتو و تند تند نفس می کشی و خودت را می چسبانی به دیوار
می شود رمق نداشت بلند شد و حتی قرص خورد
می شود یاد همه روزهای گذشته ات بیفتی و تنها اشک هایت باشند که گرمت کنند
خدا پر رنگ می شود و
می شود ناله کرد
خدایا بغلم کن
...
غذا که می خورم که بعد می روم ظرفش را می شورم
که انقدر به این خانه می رسم
که همه چیز انقدر باور نکردنی همیشه مرتب است..
که فکر می کنم یادم بیاید که اینجا منم که دارم زندگی می کنم
امروز که داشتی می گفتی جلوی در شیشه ای دانشکده ایستاده ای
که فکر کردم هنوز در شیشه ای روی پاشنه اش می چرخد
متولدین 70 آمده اند
بزرگ تر از آن شدم که فکرش را می کردم
واقعا هم دیگر بزرگ شده ام
یعنی دیگر حس بیرون و درون هم یکی شده
:)
ها یک فکری می کنم برای بعدا
حتما همه این ها را بعداتر ها هی می خوانم
اگر بلاگفا نپکد تا آن بعد ها
پس بگذار بگویم
اینجا خوب است
خانه را دوست دارم و از ظهر به بعد پرپر می زنم که بپرم و پا بزنم تا خانه
غذا پختن را دوست دارم
یک ظرافت وسواس گونه ای پیدا کرده ام
همه چیز خوب و مرتب است
همین فعلا :)
می دانی اینجا یک نفر هست که چقدر شبیه توست
شبیه تو حرف می زند
شبیه تو آدم را یک طور خوبی دست می اندازد
شبیه تو تشویق می کند
می دانی از هر چه که فکر کنی به تو شبیه تر است
یک جوری انگار فکر می کنم که این تویی
که انگار تو هم اینجایی
که ای کاش تک تکتان اینجا بودید و من الان قدر یک دنیا غم دارم
قدر یک دنیا دلم همه چیز را می خواهد
قدر یک دنیا تنهایم
می دانی این شاید حس الان باشد
می دانی داشته باشم که پا بزنم تا خانه و سر راه بروم خرید
شاید حالم بهتر باشد
شاید از روی پل که رد می شدم لبخند بزنم و دل خوش باشم
می دانی رها نمی شود اما این فکر
که نامردی ست که اینجا مردمش انقدر خرم باشند و
بعد حالا تک تکمان داشته باشیم فکر کنیم و فکر که این جمعه چه می شود..
می دانی
من قدر یک دنیا دل تنگتانم..
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت
هی فکر می کنم مثلا این یکی را می شود بعدش قندان کرد
یا توی این یکی نهار هر روزم را می ریزم و می برم
این یکی جا اسکاچی می شود بعدش
دیگر این که یک طوری غیر باورانه تلقین شده ام که درس و پروژه را دوست دارم
امروز نیم ساعت هم بیشتر ماندم و مقاله خواندم مثلا
دیگر از همه ی این ها که بگذرم به تو می رسم
به همان 5 روز که تویش هی می گردم و می گردم و می گردم
حق بده زور بزنم تا یادت را نگه دارم
می دانی این جا که کسی نیست و باید دل خوش کرد به اسکایپ ها و چت ها
بودن هر کسی آن طرف تر ها که یادت را زنده نگه داشته باشد برای آدم غنیمت است
می دانی همان خیالش کافی ست تا آدم لبخند بزند و راه برود و خرید کند و دنبال ظرف غذاها باشد
هر چند به هیچ چیز مطمئن نباشد
من نمی دونم این خارجی ها چطور می شورندخودشان را وقتی ..
اصلا مگر می شود دستشویی آب نداشته باشد!؟
شده است دیگر اما
از دیروز هی جلوی خودم را می گیرم
دیگر دیدم بیشترش نمی شود
هی فکر کردم می رم عصری آفتابه ای پارچی چیزی می خرم
در هر صورت صبح زود بود
چاره ای نبود
رفتم به مسلخ گاه دیگر
هنوز داشتم غصه ی مصیبت نیامده را می خوردم که چشمم به دوش افتاد D:
از این شلنگی هاست که آویزانش کرده اند
رفتم سر دوش رو باز کردم
حالا شلنگ با یکم سختی به توالت می رسد
باز کردن شیرش هم سخت تر است
دستم راحت نمی رسد
اما همه اش می ارزد
خیلی هم می ارزد D:
من رسیدم
اینجا شکل و هوایش هر دو مثل شمال خودمان است
با آدم هایی متفاوت
حس این را می کند آدم که یکهو وسط یک فیلم خارجی منتاژ شده است
خونه ام خوب و خوشگل است
نقلی ست و دوست داشتنی
شهر را هنوز بلد نیستم
اما رفتم و خرید کردم
خوشگل است
مثل همان فیلم ها که می بینیم :)
دیگر این که این نت اگر نبود و نباشد دلم می پکد
وسایلم را چیده ام
کلی جای کار دارد خانه ولی
می خواهم گل و گلدون بخرم
اینجا یک حیاط خلوت دارد مشترک
درش از توی اتاقم هست
هیجان انگیزه
جا که بیفتم می روم از این آویز ماویز ها می خرم
قاب و این ها
هنوز دارم با ساعت آنجا کار می کنم :))
صبح که پاشدم فهمیدم هنوز می شود 2 ساعت و نیم دیگر خوابید
همه چیز خوب است غیر از همان نبودن هیچ کدامتان اینجا... کم نیست خودش